
_ _ _ _____ __ _ _ _ _ _ _____ ____ _ _ _ _______ __ __ _ _ _ __ _ _
هیچ وقت در باورم نبود که ناگهان عشق چنان قلبم رو بلرزونه که زلزله هم چنین کاری نکرده باشه.
ستاره ها رو می شمارم تا مقیاسی واسه دوست داشتنم باشه،ولی بازم کم میارم.شنیده بودم عشق یه توقف کوتاهه،میاد و میره.ولی من با تمام وجودم می گم که عشق فقط میاد و نمیره!
اونی که میره عشق نیست،هوسه که مثل یه گوله برف با حرارت دستهای آدم آب میشه.من به این باورم که عشق هرگز نمی ره.
من با این عشق زندگی کردم،نشستم،خندیدم،گریه کردم، وقتی تنها بودم ثانیه ها رو شمردم، لحظه ها رو کشتم،دقیقه ها جهنم شد و روزها با یاد تو،فقط با یاد تو،سپری شد ولی هرگز از عشقم کم نشد اما چه بر من گذشت فقط خدا می دونه و بس! بعد از تو هیچ وقت تصور نکردم که یه روزی درِ دلم رو به روی کسی باز کنم،آدم فقط یه بار عاشق میشه،بقیه اش رو فکر می کنه که عاشقه!
لحظه های با تو بودن بهشت بود و شاید من ِ جهنمی رو راهی به بهشت نبود! واسه همینه که آرزو می کردم که ای کاش می شد لحظه ها رو پس گرفت!
ولی این آرزو انقدر بزرگ بود و همیشه انقدر دور بود که هرچی دستامو دراز می کردم نمی تونستم بگیرمش.
دلم می خواست تمام دل های عاشق رو قرض بگیرم تا عاشق تو باشم.حتی اگر این عشق واسه همیشه خاکسترم کنه!گاهی سوختن انقدر شیرینه که نمی تونی باور کنی.عشق من مثل آتیشی بود که کنار ساحل برپا کنی.نرم نرمک با باد ساحل پا گرفته بود و آروم آروم شعله گرفته و گرمم کرده بود.
اگر لازم باشه تمام عمر منتظرت می مونم حتی اگه نیایی!
من آن مرغم که افکندم به دام صد بلا خود را
به یک پرواز بی هنگام ،کردم مبتلا خود را
نه دستی داشتم بر سر،نه پایی داشتم در گِل
به دست خویش کردم،این چنین بی دست و پا خود را
چنان از طرح وضع ناپسند خود،گریزانم
که گر دستم دهد از خویش هم جدا سازم خود را
_ _ _ _____ __ _ _ _ _ _ _____ ____ _ _ _ _______ __ __ _ _ _ __ _ _
وقتی او آمد آسمان قلبم ابری شد و چشمان بی گناهم بارانی
وقتی او آمد دل شب بوها گرفت و محبوبه شب پژمرد
وقتی او آمد من مُردم و تمام چیزهایی که مال من بود
وقتی او آمد گل عشقم پرپر شد و عروس آرزوهایم چله نشین این گل
وقتی او آمد...
وقتی او آمد و ...تو را از من گرفت
می خواستم تنها یادگار سال های پر حادثه ای باشم که بر ما گذشت اما...
دست نا مهربانی همه رویاهای کالم را چید و باغ آمالم را به آتش کشید
با طلوع خنده های او غروب خنده هایم را به چشم دیدی و بی آنکه بخواهی رفتی،
رفتی و آنقدر از من دور شدی که...
می دانم که نمی آیی ولی اگر آمدی سراغ مرا از سنگ مرمرینی بگیر که نامم برای همیشه
روی قلبش حک خواهد شد.
قول داده بودم تا همیشه با تو بمانم...حتی همیشه ای که تو با من نیستی!
این قول عاشقانه ساعت ده و سی دقیقه یکی از روزهای بهاری در دل ثانیه ها حک شد...
الآن ساعت ده و سی دقیقه یک شب زمستانی است...
خداحافظ برای همیشه...!
زمانی که بر دنیای درونم پا گذاشتی
زمانی که بر دلم ردپای عشقت حک شد
فهمیدم و درک کردم نگاهت را
گرمی دستانت را
فهمیدم اگر روزی کشتی ات را در ساحل مشاهده کنم
مثل مرغ اسیر در قفس خواهم مرد
_ _ _ _____ __ _ _ _ _ _ _____ ____ _ _ _ _______ __ __ _ _ _ __ _ _
آن وقت که تو را در پس کوچه های خیالم جستجو می کردم،آن زمان تو فقط رؤیایی بیش نبودی، رؤیایی از عشق،رؤیایی که من شب و روزم را با آن سپری می کردم،رؤیایی که دوست داشتم فقط در ذهن من باشد آن وقت آنقدر در کوچه های دلم جستجو کردم تا بتوانم تو را بیابم.وقتی به خود آمدم تو را در جلوی چشمانم احساس کردم.با تمام وجود دوستت داشتم ولی چگونه بیان می کردم؟ مثل چشمه ی خشکی بودم که فقط تنهایی و خاطره ی با آب بودن به آن دلگرمی می داد.بگذار برایت بگویم که چگونه و در چه شرایطی بدون تو زندگی را سپری کردم،وقتی که قلبم گفت دوستش بدار،وقتی که پاهایم به سمتش برو،دیگر چه می توانستم انجام دهم؟در گذشته های دور آن لحظه ای که در دیار و کویر تنهایی بودم زندگی و زیستن برایم هیچ مفهومی نداشت آن وقت معنی واقعی عشق را درک نمی کردم و همانند کودکی بودم که پای در جای پای مادر می گذارد و همانند او زندگی ساده و بی دغدغه ای را پشت سر می گذارد.راستی که زندگی با عشق مفهوم دیگری دارد،روزها برایم شیرین می گذرند و شبها در تاریکی و ظلمت به یاد تنها مونسم می افتم ،به یاد تو که زندگی بدون اندیشه ام را متلاشی ساختی و من را در رؤیاهای خود غرق نمودی،تو بودی که مرا در دریای عشق خود شناور کردی،راستی که زندگی با عشق رنگ و بوی دیگری دارد،چه رنگی
نمی دانم
تو را گم کرده ام امروز
وحالا لحظه های من گرفتار سکوتی سرد و سنگین اند
وچشمانم که تا دیروز به عشقت می درخشیدند
نمی دانی چه غمگین اند
چراغ روشن شب بود
برایم چشمهای تو
نمی دانم چه خواهد شد....پراز دلشوره ام....بی تاب و دلگیرم....
کجا رفتی؟که من بی تو هزاران بار در هر لحظه می میرم
امیدوارم به اندازه ی تمام قطره های باران و برگ های سبز درخت دوستی در سال جدید شادکام باشید.
_ _ _ _____ __ _ _ _ _ _ _____ ____ _ _ _ _______ __ __ _ _ _ __ _ _
عشق با تمام شکوه خود در خانه قلب مرا هم به صدا
درآورد و با خود کوله باری از مهر و محبت را به ارمغان
آورد،آمد و در قلبم طوفانی به پا کرد،طوفانی که همراه با
رنج و ریاضت بود.طوفانی که از دریای چشمان تو
برخاست و بر ساحل ناامیدی من لنگر انداخت،طوفانی که
افکار افسار گسیخته مرا چون کشتی سرگردان بر روی
موجهای اقیانوس چشمانت متلاطم ساخت.
نمی دانم ناخدای این کشتی سرگردان تو هستی یا نه؟ ولی
می دانم که هرگزسکانداری افکار پریشانم رابرعهده
نمی گیری و آن را به جزیره آرامش و آسایش نمی رسانی.
می دانم که هرگز جرأت نخواهم داشت که از تو بخواهم
منجی این افکار پریشان باشی....
نمی دانم چیست؟
علاقه........ شهامت........ قدرت........
اگر علاقه است به چه کسی؟
اگر شهامت است نسبت به چی؟
اگر قدرت است به چه چیزی؟
هرچه است می دانم که عشق به توست.
ع.ش.ق
علاقه به تو............ قدرت سخن گفتن با تو.........
شهامت رویارویی با تو.........
_ _ _ _____ __ _ _ _ _ _ _____ ____ _ _ _ _______ __ __ _ _ _ __ _ _